تازه امروز فهمیدم
که چقدر
در تو غوطه ورم
.....
گوشه اتاقم
عنکبوتی
بی آنکه دیده باشم
قصری
تازه امروز فهمیدم
که چقدر
در تو غوطه ورم
.....
گوشه اتاقم
عنکبوتی
بی آنکه دیده باشم
قصری
ایکه مولا یی و مردم همه سرگردانت
گو که کی چهره گشایی ز رخ زیبایت
همه مشتاق حضورت که تو از در آیی
همه محتاج و اسیرند به سر گردانی
مهربان دلبر جانان یوسف آل رسول
ای تو یبن الحسن ای منتقم آل رسول
پسر فاطمه ای منجی عالم مهدی
بعد از این عشق ، دگر دل به خدا نتوان بست
دل ِ ما در کف ِ یارست و دو جا نتوان بست
ناصحی گفت طلب کن ز خدایش به دعا
گو دلی را که سپردی به دعا نتوان بست
نیست دلبسته ی این دل ، اگر آن ماه ِ تمام
نقص از او نیست که دل بر شهدا نتوان بست
کم کن از جور که آزرده نمی گردم هیچ
که ره ِ عشق بدین جور و جفا نتوان بست
من
به پت پت ستاره ی زخم خورده ای
کزلا به لای ابرهای متراکم،
و در آرایش سیاه سکوت!
به بن بست آسمان رسیده است
می اندیشم!
.
.
.
نمی دانم؛
نمی دانم چگونه بسازم
دنیای ناشناخته ام...
دنیایی که حصارش را
به بلندای زمانی موهن تنیده ام!
آنجا که
نه در آغوش زمین ام و
نه سنجاق شده بر آسمان!
من
آواره ی کدام سیاره ی کشف نشده ام؟...
در کدام آسمان؟!...
ممنونم ازاستادترکمان عزیزکه زحمت ویرایش روکشیدند.
جُرم ؟ !
پشت یک پنجره سرد و یخی
پشت آلاچیق دلتنگِ زمان
مادری در بدر از جور نهان
کودکی داشت به آغوشِ نگاه
شانه اش یک تنه از رنج کبود
سینه اش خانه ی اَسرارِ مگو
آخ .... هر بند تنش قصّه ز بیداد بگو
در توانش بخدا اینهمه بی مهری جفاست
در کلامش همه عشق استُ
همه مهر و صفاست
شب که هر پنجره ایی رو به خدا می خندد
شب که هر آتشی از عشق رَدا می پوشد
زن به جرمی که زن است می سوزد
شعله ها از تن او می خیزد
آتش از شرمِ نگاهش بخدا می سوزد
او..... به جرمی که زن است می سوزد
جمعه بازاريست
كاغذ پاره هاي دفتر شعرم
حراج گذاشته ام !!!
پشيزي دربساط نيست
سراسيمه فريادسردهم
حراجي ، حراج شعر
ارزان ميدهم ، بيا !
دوبيتي وغزل، رباعي وچارپاره ، شادي وغم ...
باكهنه كتاب غزل هم تعويض كنم !
خريدارش نيست !
غيرازنگاه هاي منجمد
امابي كنكاش وبااشتياق ، بقال سرِگذر
ارزان ميخرد !!!
روحم درپرواز، شكوفاست باورم !
كه فردا
هل هله ي مردم درپشت شيشه هاي كاسب
ميخوانندوتحسين كنند برقلم شاعرَش
بايددوباره نوشت ، به حراج گذاشت !
امابگذارمن هم درخيل جمعيت
نظاره گر باشم ! چگونه بقال را سكه باران ميكنند؟
1
بر من عشق بچکان
عریانی ِ روحم را
با واژه های مستانه
بپوشان
تنهایی من
تیک های کند ثانیه
تصویر یک ابهام
یا باور
قلم موی سفیدم غوطه ور درآب
بوم صفحه ی خاکستری
بیتاب
دل
مشتاق
چشم ها بی خواب
انتظاری سخت
کسی آنسو
مرا می خواند
آهسته...
چشمش را فرو بسته
نگاهم می کند
با دیده خسته
دراین سو
التهابی
انتظاری
چارچوب پنجره یخ بسته
اینسو دود آنسو مه
فاصله صبر و قرارم را شکسته
بازکن
باز
دیده بگشا
بشکن این قاب
نیستم تاب
فـــــرشته ام شـدي، دليل بودنم
بدون تـو ببيـن، هبـــــوط مي كنم
بیـــا مرا به بال عشق پــــــر بـده
بيــــــا بكَن لباس صبـــــــر از تنــم
اي آنكه درسراب دلم غوطه ورشدي
بركن دل ازاميدمن وكيمياي من
درمن تباه شدهمه شعرهاي ناب
ديگرسياه شدهمه روزهاي من
شرمنده ازتمام غزل هاي ناتمام
شرمنده ازهمه آري منم منم
درماوراءدروغ ورياوهيچ
برروح خويش ببين پيله مي تنم
اكنون بروكه توراشورزندگي ست
باديگران به خدامي توان رسيد
برگيردل توازمن وبرديگري ببند
باديگران بخوان توغزل هاي روسپيد
اشعارمن همگي روسياه شدند
ازاين مني كه لايق اين شعرهانبود
دردم يكي نبودودروغم هزارها
وهم ودروغ بودكه اين شعرهاسرود
من در شتاب بودن تو بی خیال و غافل
غرقابه ام به صد موج تو در کنار ساحل
فردای من حبابی است بنشسته در سرابی
فردای تو طویل و بر آفتاب مایل
من بی شکیب و تنها در فصل سرد غم ها
تو گرم گفتگو و بر سور و شور نائل
قطره قطره میچکه قطره ی ناز بارون
خاطره ی پنجره از دل نمیره بیرون
شکر خدا با بارون باز خنده ها تُ دیدم
دوباره اومدی تو،ناز و أداتُ دیدم
چه شکایتی داره اون دل مثل شیشه
چه قصه ای شروع شد دلت شد مثل تیشه؟
چی شد یهو بردیدی ساقه ی احساسمو؟
خشک کردی آروم آروم شکوفه ی یاسمو؟
چی شد گذشتی از من رفتی به سوی غربت؟
نگو نگات فریب بود نرگس بی محبت
اگه دلو بشکنی بازم برام قشنگه
بزن تیرِ خلاصُ بزن که دلم تنگه
تو که همیشه هرجا تو خاطرم میموندی
چرا با بیوفایی دل منو شکوندی؟
اشکال نداره نازم تبر یزن به ریشم
خیالت راحت باشه بشکن که مثل شیشم
دلو ساده بشکن و برو با روزگارت
گره زده ام
به ضریح گیسوان مقدست
آرزوهایم را
شاید!...
ز آه سرد من نو غنچه های بوسه پرپر شد
به نفرین تو ، ای گُل
امروز از دیروز من احوال بدتر شد
نگاهم کن ...
به دستانی که سرد سرد ، از باور درد تمنایت
چونان برگ خزان در آرزوی نوبهاری سبز
ما وارثان عشقیــم ، ترس از عدو نــــداریــــم
در خط و خال یاریم خـــطی جز او نــــداریــــم
مرا شرحی ز مطلب هست و ذوقی نیست عنوان را
امان از جوشش آنجا که مجالی نیست طغیان را
نعیم آن است کز ثروت توان بهره اش باشد
نه خرما بر نخیل آید به بر ، کوتاه دستان را
چنان از ما گریزان شد غزال چشم آن دلبر
که دل شیر ار بُود گردی نبیند زان گریزان را
سر عاشق کجا آرام یابد بر گریبانی
که چون سر باشد عاشق را نمی یابد گریبان را
محورؤياي توگشتم اي عشق
دل به سوداي توبستم به مرور
شدم آن واله وديوانه ومست
كردم ازجاده عشق عبور
سال هادل به تمناي توبود
دل توكعبه ومن زائرتو
عاشق روي توبودم ودريغ
رفتم امروزمن ازخاطرتو
دستم آغشته گيسوي توبود
به تونزديك وزخوددورشدم
هرچه غم بودزدل پرزدورفت
آري ازعشق تومسرورشدم
رفتي ازديده وامازدلم
نقش چشمان توآويخته شد
گرچه هرلحظه زمن دورشدي
دل من شيفته وشيفته شد
دستم آغشته گيسوي توشد
به تونزديك وزخوددورشدم
شهدلبخندتوراديدم وباز
جرعه اي خوردم ومخمورشدم
اخرین بار نوشتم به زمان(ع) ,منتظرم به خدای همه ی عالمیان, منتظرم اخرین بار فرج خواندم و بعدش گریه کودکی شد سپری حال جوان ,منتظرم گرچه عشقم به شما بوده همیشه پنهان
دلم گرفته ز ایام و چهره ام پوشید
از این غبارِ ملامت که بر سرم پاشید
در آمد این جگر از کام و دیده پر خون شد
از این شرنگ شقاوت که جان من نوشید
نبرده لذتِ دوران هرآنکه عاشق شد
فسرده هرکه در این ره به کارِ دل کوشید
خوش آنکه بی خبر آمد که بی خبر گذرد
بدا به حالِ هر آن کس که ماجرا پرسید
نه دگـــر دل حزیـــــــنم هوس نیـــــــــاز دارد
نه دگــــر توان صحبت به سرنمـــــــــــاز دارد
ودوچشم شب نشینم که گشوده تا سپیده
نه دگــر توان مـــــانـــدن به شبـی دراز دارد
به طـــریق دلنشینی بنشین به دل که بینی
همه شکــــوه دارد آنکـــــه، غم جانگدازدارد
چه شود کَرَم بباری و شبی سحر نمــایی؟
که خـــــراب مبتـــــلا را نگـــــــه تو بـاز دارد
اسمان غمگین بی هویتی
مردمان رنگین سرشت مودب
پیران مرشد راه گم كرده
كودكان سرگردان و یاغی
زنان حریص و ناراضی
مردان سخت كوش و مكار
حیوانات خموش و بیمار
خانه هایی بلند و پر ازخالی
عارفان تهی دست بی كار
................................................
پوچ فروشان مدعی انسانیت
تن فروشان با هویت
تزریقی های رها شده از درد
رندانی بازی گوش
بازی خورده های خاموش
خرابه هایی اباد
كوچه هایی بی لطف
نمایشهای عمیق بی مشتری
محصولات با ارزش بی محتوا
مردگانی زنده و پرمدعا
زندگانی مرده و بی بصیرت
بیماریهای نا شناخته و لاعلاج
ساعتِ قدیمیِ خونه ما
از غمُ تنهایی آروم خوابیده
گُل گلدونِ رو طاقچه خشکیده
انگاری یکی نمک روش پاشیده
دلم از تنهاییام خسته شده
نمی تونم دیگه طاقت بیارم
پُرِ بغضم کاش میشد که بی هوا
مثل ابرای بهاری ببارم
هیچ کی پیدا نمیشه تو غربتم
دست احساس نگامُ بگیره
هیچ کی همدمم نشد تا دل من
برقبري سوگ نشسته ام
كه درآن مرده خاك نيست !
گوركن بي مهابا حفرميكند !
وسيلاب اشك من رها
براي مرده اي كه جان ميكندهنوز
وجمع وتفريق وطمع،
بر داشته هاي خود
كه نخورده ، درپستو
چون كوه ، انبوه مانده!!
بي هيچ وصيتي !
تابوت هم قسطي گرفته اند!
گفتم : چه ميكَني مَرد ! مُرده هنوزنمُرده است!
گفت : كم كم حسابش رو به انتهاست
جانش به آخراست!
گفتم : ازاموال خود بگو؟
گفت :تنها بيل واين كلنگ!
عاريه !
ازگوركن قبلي گرفته ام...
زاري بحال خودبكُن !!
اگرمال ومنال خود ، همچواو
انباركرده اي؟!
گام بر میدارم از روی زمین تا دور
با دو بالی چون فرشته اما صبور
با یه اسب روی زین
میپرم آزرده از روی زمین تا کهکشان نور
.
.....................................
سالها پیش آرزو در این حوالی رفت و مرد
گام در هر ره که سپردم
هزاران خسته بی مقصود
دل به هر عاشق که بسپردم
دلی آزرده بی رمق بی معبود
چشم نا بینا این جهان خالی ز شوق
گام خسته شک برقرار اینجا مکان زنده نیست
سار و قمر ی و قناری بی نفس
خلق و خوی ادم و حوا هوس
ساقی آن لحظه که مست از می نابم میکرد
کاش میگفت که آن جرعه خرابم میکرد
جای آنی که بریزد می ِ نابش در جام
از در ِ میکده اش کاش جوابم میکرد
اگر اصرار من ِ دلشده بر مستی بود
پند میداد ز مستی و عتابم میکرد
کاش آن چشم که ما را به ره ِ عشق کشید
رحم بر رونق ایام شبابم میکرد
من نه با میل خودم در ره کوی تو شدم
دل ِ دیوانه در این راه شتابم میکرد
كنارپنجره لغزان است سكوت من !
وحسي غريب دوباره خزيده برجانم
چشمها خيره به كورسوي چراغ فرسوده
درتب تندباداين شبها
گونه هاازكابوس سيل دلگيرند
مرا به خلوت گه رازي كشانده اند
كه درسينه دفن شده !
ولحظه هاي پرشور ، چون انبوه نمك زار
روي هم لول ميخورند
ميان موج هاي خسته ي اندوه
جاماندم !!
ميخواهم پر، بازكنم
تاپروازكنم
باهجوم آمال درهم شكسته
ديگر نيازم به طوفان نيست
درحال شكستنم !
ازقهقه ناهنجارِ ، دد ، منشانِ پاپتي !!!
كه بردُملهاي چركين خودفقط چنگ ميزنند!
s@rv
ویرانه دل
چویادت آمد وبنشست دریاد
چراغ عقل من افتاددرباد
مرا گویند که تو سردرهوایی
زاین سردرهوایی باشدم شاد
اگراین خانه را ویرانه دیدی
چه باکم که مراهستی توبنیاد
مرا دیوانه می پنداری ولیلکن
توعاقل دیده ای ازآدمیزاد
ذخیره کرده ام تاب وتوانم
کشم عقل ذلیلم ،همچو جلاد
به مستی می زنم دل را به آتش
کنم ویرانه دل را ،بازآباد
با گیسوانِ یلدایی ات!
لباسی خواهم بافت!
از جنس انتظار!
بر قامتِ زمان!
بر گردنِ لحظه ها،
زنگوله، خواهم آویخت!؟
چکید بهار،
بر برگ، دل ،شماته ی تاریخ
و بر تحمل ِ آماسیده ی بغض،
در دورتر از تاب ِ قدم های من!
مجنون ِ عاصی ترین لحظه هایم
محکوم به حبس ِ سه دانه زنجیر،
دیر آمدن،
چه پیچیده می شود گاهی
بیان ساده ترین وازه هایی که در انتظار فریادند
...........
چه سخت می گیرد زندگی
نگاه ساده ای را که یک جمله بیشتر نمی داند
درود بر همشهریان بزرگوار:
عزیزان و بزرگواران ، مدتی است سایت برای تکمیل طراحی و امکانات آفلاین شده و یا محدودیت به وجود می آورد ، چاره نیست ، امروز 400 نفر هستیم و یک سال بعد 4000 نفر امروز را به مهر ببخشید تا فردای شهرمان را زیباتر سازیم ...
بنده طراح نیستم ولی چون طراح شهر شعر جناب آقای کابلی ما را به دلیل ترافیک زمانی کارشان تنها گذاشته اند بردباری و مهر شما ، خادمان شهر را به طراحان وب سایت مبدل ساخته ، باشدکه این آرزوی خادم شهر را به یاد دارید مصداق هر که نان از عمل خویش خورد منت حاتم طایی نبرد!!!
هم کلامم در دهان پژمرده از نشکفتن است
هم سکوتم در شکست از هیس بر خود گفتن است
هم همه بیداری ام در خواب ِ دیدارت گذشت
هم شباهنگام یادت گرم خواب آشفتن است
از تو دارم این نفس های به شکل ِ آه را
بنگر اینجا غم چه پی در پی ز تو در گفتن است
آه از همسایگی در صفحه ی شطرنج عشق
کیش ِ ما شد مات و دل در کار ِ باور رُفتن است
نميدوني چقدرسخته، كه بي توباخودم باشم
كه شادي رفته بامحمل ، اسيردردوغم باشم
بيا ، تنها شدم ديگر، دراين شبهاي طوفاني !
نگاهم خسته وُدرداست ، گرفتارِ ستم باشم
توازخلوت چه ميداني؟!هميشه زاروحيرانم
شده كابوس ، روياها ، ميان غصه پنهانم
نشستم گوشه اي تنها ، بيادخاطراتِ خود
نديدم رنگ شاديها ، رسيده قصه پايانم
در پایِ تو در غزل هوایی شده ام
دور از تو ام و چه آشنایی شده ام
دادم سبدی که آبرویم بِکِشد
از میوه ی عشقِ تو خدایی شده ام
در کوچه ی ما بهار را می رقصاند
با رقصِ لباسِ تو هوایی شده ام
ترسم که مرا به شاه تشبیه کنی
پوشیده ام آرزو گدایی شده ام
آن خطِ قشنگ که هست ابروی شما
بنگر که در آن چو ردِ پایی شده ام
دادم به تو من رضایت از دیده و دل
پرسید دلم که من کجایی شده ام؟