باغت آباد
عهد کردم که دگر بار ، به دل یار نگیرم
نازکم کن که دگر ازطلب مهر تو سیرم
گفتم اَت شانه بزن زلف که از بند گریزم
من دگر نیستم آن صید که در دام تو گیرم
فصل انگور تو ، پاییز و زمستان نشناسد
نقدهای منتشر شده
|
باغت آباد
عهد کردم که دگر بار ، به دل یار نگیرم
نازکم کن که دگر ازطلب مهر تو سیرم
گفتم اَت شانه بزن زلف که از بند گریزم
من دگر نیستم آن صید که در دام تو گیرم
فصل انگور تو ، پاییز و زمستان نشناسد
هیچ پلی
نمی تواند
بی آنکه فروبریزد
به زندگی خود پایان دهد
و از اعماق پرتگاه سر در بیاورد
درست از وسط جویباری سرد
درختی بر فراز پرتگاه
ریشه دوانده
و هیچ مسافری
قدم در راه صعب العبور نخواهد گذاشت
دارکوبی با
نوک آژدار خود
بر سینه اش می کوبد
چقدر جانکاه و وحشتناک
بی خبر از همه جا
جغدی خیال خودکشی دارد .........!
یا راهزنی راه خودش را گم نموده است
((ویرانگری سرمی گرداند ))
وقلوه سنگی فرومی ریزد
وقتی به خود می آید
هنوز
لیلای شعر های توشاید خیال بود
لیلی شدم برای کسی که محال بود
لیلی شدم چه سخت ولی اودریغ کرد
یک زندگی ساده که رسمش وصال بود
در هیبت و نگاه وتبسم , عجیب تر
در هرچه میشود که بگویم مثال بود
در سرزمین دل به چه کس سجده می کنیم
در شعر من برای نگاهش حلال بود
از حال من مپرس که حرفی نگفته ام
در فرصتی که برایم مجال بود
تنهائیم عجیب به ظلمت رسیده است
دریای اشکهای جدایی زلال بود
اسرار می کند غزلم در رها شدن
شرمنده خوب من که برای تو کال بود
22/10/90
دوتا کبوتر چاهی بدون محدوده
نشسته اند لب پشت بام ، آسوده
کلام صامت هم را چه خوب می فهمند
که لحن عشق نمادش همیشه این بوده
نگاه کردنشان انتهای پرواز است
درآسمان مجازی به بال نگشوده
نشاط زندگی از بغبغویشان جاری است
اگرچه ریخته روی لباسشان دوده
بدون دغدغه و مشکلات فرهنگی
بدون ذهنیت مردمان آلوده
نه منتی که بیایی و ضامنم باشی
نه آی ، وای ، خدایا ، نه حرص بیهوده
چه عاشقانه هوا را به نام هم کردند
بدون بررسی ارزشی به افزوده
تقدیر چنین بود
میان همه ِ بادهای سرد
که حجم روحم را صیقل می دهند
اتفاق عجیبی هستی
که خاطراتم را
ورق می زند به آسانی
هنوز هم
خورشید چشم تو
در مشرق خیالم ، پایان می دهد
تبعید فریادم را در حنجره
می ترسم
واژگان لال ، زبان باز کنند
که از قافله ِ رهگذرانی
ومن
بیهوده تقسیم کردم
خواب بودن هایم را
در نبودن های تو
تو می آیی
و تمام رازهای درونم را
آغاز می کنی
آری تو می آیی
و مرا که خفته در دامن فریادهای خویشم،
آرام بیدار می کنی
آری من
صدای فریادهای گذشته ام
در اسارت بندهای امروز
و تو
نجوایی
نجوای خوش رهایی من
بیا فریاد کن در من
و راز خشم های به بند کشیده ام را
آغاز کن
آغاز
و من اسارت خویش را
به میله های زنگار بسته ی پیرامونم
در طلوع صبح
آرام بدار می زنم
تا مرگ را
جاودانه ی آزادی خویش سازم
آری مرگ
پیروز باد فریادهای من
پیروز باد خشم درون نهفته ام
پیروز باد آزادی
-تشنه ام تشنه بگو دجله ي مهتاب كجاست
چشمه ساري كه تپد با غزل ناب كجاست
عقده كردم زخودم بسكه خودم را ديدم
گلعذاري كه زند خيمه درين باب كجاست
كرده گل نخل فلق بوي سحر مي آيد
اشكهايي كه دهد مژده به سيلاب كجاست
ميدرد سينه ي مشتاق مرا تكبيري
سجده گاهي كه زند شعله به محراب كجاست
گر چه دل مرده شدم حس جواني دارم
آفتابي كه برد از نفسم خواب كجاست
غربتي مي شكند قدرت پروازم را
جام لبريز غزل عاطفه ي آب كجاست
گفته بودي چو ( طلا ) قصد شكفتن داري
شور و حالي كه زند پنجه بمضراب كجاست ؟
درکلبه ام قدم بنه ای جان به فدای چشمت
تا جان و سر بریزم جانا به پای چشمت
دست از جهان بشستم در گوشه ای نشستم
مهر از همه گسستم ای مه برای چشمت
گوشه نسینی بیدل دانی که از چه باشد
از بس فتنه بارد از گوشه های چشمت
آواره در بیابان حسرت کشان دویدم
مجنون صفت پریشان دل دربلای چشمت
برمن خدنگ مژگان زد از کمان ابرو
تا کی توان کشیدن جورو جفای چشمت
با عا شقان نکردی جورو جفا به این حد
بیدل اگر بگرید روزی بجای چشمت
دلارامی ِ او جادوست ، ورنه در دل ِ فانی
بقای عشق در یک دل ، دگر این حد نمی گردد
ندیدم جذبه ی ماه ِ رخش را دیرگاهی من
اگر چه اشک ِ من فارغ ، ز جذر و مد نمی گردد
عجب کفریست در زلفش که می پیچد به ایمانم
عجب ماندم که ایمانم چرا مرتد نمی گردد
به دست ظالمی دادم ، دل ِ درمانده ی خود را
که هر سان بد کند با دل ، به نزدم بد نمی گردد
مرا پاییست در این ره که پس یک گام نگذارد
مرا شوقی که جز آنسو ، پی ِ مقصد نمی گردد
دگر این دل نمی گیرد ، دمی آرام با یادش
گهی آرام می آید ولی ممتد نمی گردد
از آن بر سایه ی مهرش ،نمودم خوش دل ِ خود را
که او ایجاد اگر نوری ، نمی تابد نمی گردد
به دستی می کشد پیشم ، به پا پس می زند دل را
مرا هرگز نود با شیوه ی او صد نمی گردد
مگر بر باد دادنها ،بسازد خرمنی ورنه
جدا کاهی ، دلم را زآنچه می کارد، نمی گردد
رضا اشکی بریز اینجا که شاید دل رها سازی
اگرچه دل ، رها ، اشکی هم ار بارد نمی گردد
دیدی که خودت بوسه خریدار نبودی
من تجربه کردم تو پرستار نبودی
گفتم گله ها را نشنیدی گلک من
چون عاشق و دیوانه و بیمار نبودی
من درد به جان دارم و اینک پی درمان
رفتی و نگفتی , که گرفتار نبودی
هرچند دویدم پی عشقت نرسیدم
ای کاش گلم در پی آزار نبودی
جز تو نشنیدم ,ننوشتم , نخریدم
ای کاش که خود صاحب بازار نبودی
تا چشم من افتاد به تو از ازل خود
دیوانه شدم گرچه به معیار نبودی
هرگز نتوانی که بفهمی چه کشیدم
آخر تو که چون من به سر دار نبودی
رفتی ز برم معرکه کردی غزل من
در محشر دیوانگی ام یار نیودی
از دست تو امشب شده فکرم متلاشی
آرام نگیرم ، مگر از من شده باشی
چشمان تو معمار غزلهای بدیل است
بدنیست مرا جنس نگاهت بتراشی
جنجال به پا کرده ای و متن خبر ها....
محتاج نباشند از این پس به حواشی ....
نفرین نکن از دور مرا جان عزیزت ...
درد است نمک بر جگر پاره بپاشی
یک نیمه پر از دردم و یک نیمه پر از غم....
سخت است تو هم روح و تنم را بخراشی
مجموعه ای از درد و غم و رنج و عذابم ...
مجموعه ای از اینکه تو باشی و نباشی
گوهر اینجا کس چو من نشناخت ، گرچه زین گذار
آشنا با گوهری جز اشک شیدا نیستم
پر زدن ها خفته در ، از پا فتادنهای ما
بر علاج ِ بال سرگرم ِ مداوا نیستم
نیستی در بطن هستی ، خواستی، در من نگر
هم سر و هم پا مرا هست و سراپا نیستم
نیست معشوقم دگر در جهد بر انکار من
من ز فرط عاشقی مقبول حاشا نیستم
سعی ما هر چه تپید از دل مرا غافل نکرد
موجم و هرسو رَوَم غافل ز دریا نیستم
از کجاییم و کدامین سو عزیمت می کنیم
من دگر مشغول حل این معما نیستم
تا به دل ، سوی سرایش، معبری باشد مرا
بر سلوک و وصل او شرمنده ی پا نیستم
پاره کرده ناله ام زنجیر کسب و داشتن
دیگر اینجا بند در چنگ تمنا نیستم
خویشتن بینی ِ خود را آنچنان گم کرده ام
که دگر پیدا در این آیینه حتی نیستم
این رضایت را که میبینی هم از خود فارغ است
با رضایت هم دگر اهل مدارا نیستم
صد غزل ناگفته در این سینه ی وامانده ماند
طبع می جوشد ولیکن اهل غوغا نیستم
می خواهم برگردم
سر خانه یِ اوّلم
جایی که "واو"ِ شعورم را ،
باد برد
و دست های مرتب
مرا میان من گم ...
با هم ولی چون وصله ی ناجور هستیم
آفت به جان عشق ها افتاد انگار
آخر چرا ما اینهمه رنجور هستیم
تا پیش هم هستیم از احساس خالی
لبریز از احساس وقتی دور هستیم
مایوسم از دلداگی و عاشقی ها
با ادعای عشق بر خود زور هستیم
رفتی نفهمیدی دل دیوانه ام را
وقتی بفهمی در میان گور هستیم
91/02/20
سلام بر همه ی همشهری های عزیز راستش این زلال را شب عید و به عنوان عیدی نوشته بودم برای استاد دادا و آن را در سایت نیز ثبت کرده بودم و بنا بر دلایلی که نمیدانم در شب عید چه شد که شهر به ان روز و حال در آمد و یک روز افلاین بود و روز دیگر اصلاً نبود و در هر حال زلال ما گم شد در آن وانفسای شهر,بگذریم چند روز گذشته که تصمیم گرفتم تا دوباره این عیدی عقب افتاده را تقدیم کنم گرچه دیر است ولی خب. یا علی
عیدآمد وخندان شو
تو, بی خیال زمستان شو
سرما تمام شد زغال ها یکی یکی رفتند
اوای عشق سر بده با عشق وبی خیال زندان شو
سبزی نثار تو دادای مهربان و زلال
وگاه تنگ می شود
جهان برای شعرها
امیدها
خیال ها
و باز جنگ می شود
برای این محالها
دروغ ها
جدال ها
و من نگاه می کنم
به دست ها
گناه ها
وصال ها
و بی توبغض می کنم
و شمع ها
و فال ها
دلم ز دست می رود
و سیل باز می زند
تمام این نهال ها
و کاش نور می رسید
و می رسید
تمام سیب کال ها
و دل که تنگ می شود
دوباره شعر می شوم
شبیه این مثال ها
به نام خدا
اثر ازسجده و سجاده دگر نیست رفیق
همه در عیشم مدامیم و در این کار دقیق
چه شد اینجا که تمدن ، شده شیطان صفتی
شده معشوق همه ، سیم و زر و سنگ عقیق
فقها ،چون فقرا سخت غریبند، چه شد؟
که کهن گشته عقاید ،شده از عهد عتیق؟
نه، چنین نیست بمانیم وبه پیری نرسیم
چو همه خشک شود ،سرخی این خون رقیق
نشنیدی که فنائیم و بود حکم زمان
تابان فروغ انس و جان ، افسونگـر روح و روان
زآن مـه جبیــن مهربان ، همـواره می جویم نشان
زیبــــا رخ مهتـــاب را ، رخشنــده عالمتـــاب را
هرگز نخواهم خواب را ، تا چهره اش بینم عیــان
میخــانه جویان الســـت ، ازعالـم هستــی گسست
گردیده ام از باده مست ، ای ساقــیِ مستـی فشان
مهمان دل
آه چون موجی بکوبد سر به دیوار دلم
آمده حزنی قدیمی هم به دیدار دلم
بغض چون ابری ببارد سیل اشکم شد به پا
بازهم غم آمد وشد نازنین یار دلم
غم قدیمی یار دل یار وفادار دلم
با محبّت می فشارد دست تب داردلم
باهمه تنگی دلم شد میزبان خوب غم
با وجودش گشته چشمه، چشم بیدار دلم
آه دیرینه ی من دم برنمی آوَرد هیچ
حال بشکسته سکوتش، شد هواداردلم
گرچه این تُنگِ دلم ازغم چودریایی شده
آسمانش تنگ باشد ابر غمبار دلم
در سکوت عزل کلافه شدم از رسوب گلوی ساقی ها
بارها مثل تو دمق شده ام در شب شوم هم اتاقی ها
رگ به رگ توی دست حادثه ها شده پشت نگاه مشرقی ام
اتفاقن تو می وزی در من ، غزل از نوع اتفاقی ها
تک نواز نگاهتان شده ام روی اشعار من ورق شده ای
با دوبیتی غزل تراشیدی ، بارها با همین تلاقی ها
پلک بر هم نزن که خاطره ها ، با نگاه شما عوض بشوند
نسترن های باغ می دانند داستان غم اقاقی ها
پشت پلکت هنوز منتظرم تا مرا در خودت غزل بکنی
ابرها را شبی به هم بزنی آنهم از نوع غرتراقی ها
مثل شیراز چشم های شما عاشق آسمان اهوازم
تا بپیچم دوباره طومارِ فتنه اندیشی عراقی ها
« غُرتِراق » = رعد و برق
------------------------------------------------------------------------------------------------
اگر پرسی زمن که احوال تو چون است
دل امید وارمن زهجران تو خون است
درون سینه ام را خون گرفتته از فراغت
بیا بنگر که خون از دیده چو اشگ بیرون است
دل آزاری مکن با من ندارم طاقت محنت
بکن لطفی نما همت که وقت کشتن اسان است
غم و اندوه دل را از من بپرس عزیز دل
که هجران دوریت مثال کنج قارون است
به هر کجا پا گذارم صحبت از عشق توبیدل بود
این چه عشقی یست این که بالاتراز لیلی ومجنون
------------------------------------------------------------------------------------------------
اخيرا يكي از خوانندگان در أهنگي امام هادي (ع) را هتك حرمت كردن لذا اين حقير
اين شعر ناقابل رو تقديم مي كنم به ساحت مقدس اين امام بزرگوار و همه دوستدارانش
و اندوه خودم رو اعلام مي كنم
حرمت كعبه ي دلهاست أقاجون
ازره دور بزنم بوسه به بار گاه تو
من میخوام پر بزنم بیام حرم
تا بزارم سرمو به آستان و درگاه تو
آقاجون اینروزا چه غریب شدی
چرا حرمت های تو شکسته شد
تو خودت جواب بدخواهات بده
کاسه ی صبوری ها شکسته شد
میدونم مهربونی تو آقاجون
وقتی که سراغ تو غمی میاد
به خدا طاقت غم هات نداریم
آقاجون خودت بگو مهدی بیاد
به هرچه می نگرم بوی درد می آید
جهان کهنه برای نبرد می آید
رها نمی شوم حتی میان اشعارم
دلم سراغ تو چون دوره گرد می آید
اگرچه بوی بهاران گرفته جانم را
نسیم تفرقه هایی چه سرد می آید
دلم گرفته خدایا تو بازکاری کن
بگو بگو تو خدایا که مرد می آید
اسیر کالبد خاکی خودم هر دم
اشارتی کنی این خاک و گرد می آید
دلم گرفته ازخودم ، چراحيا نميكند !
فشرده سينه ام به غم ولي سوانميكند
تَرك تَرك صداي من خميده شددوپاي من
گذركند طبيب دل ، مرا شفا نميكند !
شكسته بال وپردگر، قفس بلايِ جانِ من
كبوترشكسته پر ، كسي هوانميكند !
به جزسرشك ودردوغم كه بوده آشناي من
چه گُرگرفته سينه ام ، مرا رها نميكند !
شدم غريقِ اين كويربه ساحلي اسيرومن
نشسته قايقم به گلِ كسي جدا نميكند !
گسسته چاروغِ دوپا بسان خنده هاي من
دوكفش كهنه رادگركسي به پا نميكند !
هماره دردِعشق وغم تيشه زده به ريش من
همه نظاره ميكنند يكي دوا نميكند !
هميشه پاي سجده ها، شده عذاب جان من
چرا براي لحظه اي ، مرادعا نميكند !
خُمي پرازشراب وُمي تُهي شده سبوي من
به غيره ميدهد ولي مرا روا نميكند
بهانه پشت بهانه دوباره دلتنگم
تمام شد دل کوهم فقط کمی سنگم
تمام آبی قلبم کبود و شرجی شد
دوباره رنگ بیاور که مات و بی رنگم
دلم برای تو سجاده دست میگیرد
و من میان تو ودل همیشه در جنگم
خصیصه های عجیبی است عاشقی هایم
تو تیز پایی و افسوس کز دو پا لنگم
میان کوچه به دور از تو شعر میخواندم
ردیف و قافیه و وزن و شورو آهنگم
نگاه مرد غریبه مرا به خویش آورد
خجالت از تو کشیدم ز نام بی نگم
ماهها مي گذرد
روزها نيز بهم
اين دقايق را
مي كند كُند بهم
مي دوم تا فردا
تا شود روزي نو
تا كه روياهايم
يابد تعبيري نو
تك چراغي روشن
خنده بر لبهايش
منتظر تا شايد
باز شود سويش
باز پرسد از معشوق
حال و احوالش را
باز گويد از دلتنگي
عاشق، معشوق اش را
اشكها مي ريزند
قلب از سينه برون افتاده
لحظه خوب رسيدن را
نفس از نفس افتاده
تمام یادها رفتند وبر دل ماند فریادی
عزیز بهتراز جانم دمی از دل نما یادی
سکوت غرق فریادم زسر بردست شیدایی
در این ویرانه دل دارم برایت کنج آبادی
بیاوآشیانم را به خنجر رنگ وبویی ده
ستانم از کفم جان راکه تیر انداز واستادی
من از بیگانه می نالم تو از من ناله را کم کن
زچشمانت گمان دارم نگاهی از سر شادی
می خواهم کمی نقاشی کنم بیا در تنهائی ام
بنشین وپای روی پایت بینداز دست روی
دستت بگذار سرت را کمی با لا بگیر لبخند..
آرام پلک نزن وسخن مگو..فقط بگذار نقاشی کنم
نه نه ..آرام جانم خودت بیا من نمی توانم
کار من نیست خودت بیابنشین کنار آینه وچشمانت
را بکش با تمام رنگ های زندگی تا دنیای عشق را
در چشمان جذاب تو ببینم چون من زنده ام به عشق
تو نفس میکشم بیاد تو فقط بگذار لحظه ای در چشمان
جذاب تو غرق شوم تا اگر مردم در دریای چشمان تو
باشد..فقط بخاطر تو
از دفتر فقط بخاطر تو
در اتاقی که شعرهایم راه میروند
جای من تنگ است
به صدای نفس هایم گوش کن
دل خسته گی هایم را می شنوی ؟
با من بیا و مرا ببین
در اتاق من شعرانه فراوان است
آه ... مرا ببخش ، جایی برای نشستن نیست !
سرفه های سنگین ، از سیگار ارزانم نیست
چک های برگشتیم را سرفه نمی کنم
دود از نهادم ، به سرفه ام انداخته
سربه هوای شعرم می کند
همه ی این می گذرد ها .....
با من چه کردی ، اهلی شدم ؟
گر چه دیر ولی شدم . ...
من آخرین خواسته ات را زنده ام
امانتی که دادی
اگه میخوای بری برو این همه بازی در نیار
شکسته های قلبمُ داری میری واسم بیار
اگه نمیخوای عشقمُ قبولِ هرچی تو بگی
یه خواهشی ازت دارم دلیلشُ بهم بگی
اگه واست کم بودمُ دلم همش بارونی بود
یا بی وفا بودم بهت یا هرچی که میدونی بود
فقط بهم بگو گلم دلیل رفتنت چیه
اون که تورو ازم گرفت تورو خدا بگو کیه
خیال میکردم که دلت همیشه خونه منِ
پناه بی بهونه قلب پریشونه منِ
خیال میکردم تا ابد نگاه تو مال منه
حس همیشه بودنت امید فردای منه
اما نمیدونم چرا جدایی سهم قلبمِ
فقط اینو بدون گلم که رفتن تو مرگمِ
بی تو گلم قرار من اینجا معطل است
یعنی که روزگار من اینجا معطل است
افسانه های گنگ دلم را تو خاک کن
مجنون در انتظار من اینجا معطل است
فرهاد باش و تیشه برایم به دست گیر
شیرین به افتخار من اینجا معطل است
لیلی نمیشوم که تو مجنون نمیشوی
عشقت در انحصار من اینجا معطل است
تاریخ عاشقان جهان را خراب کن
شعری در انتشارمن اینجا معطل است
91/02/14
دیگـــر برای با تو نشستن، مـــجال نیست
با این هـــجوم درد، امید وصــــال، نیست
هر چند عــــاشقانه تو را، فکر می کــــنم
شوقی برای شاعـــری و شعــر و فال، نیست !
می خواستم که از تو بگویم ولی چه حیف
در قلب سرشکسته ی من شور و حال، نیست
وقـــتی غـــریب باشی و تنـــها میان شهر
فرقی میان شرق و جنوب و شمال، نیست !
بایـــد به غــار و کــوه و بیابان، پنـاه برد
حالا که عشــق شهر، به جز ابتذال، نیست
جز داغــها که مــــرهم دیـــرینه ی منند
بر سینه ی ستـــبر دلم، یک مــدال نیست !
حــس می کنم به آخر این خط رسیده ام
راهی برای زندگی ام جز زوال نیست
₀₀₀
شاعــــر، رهــا کن این گله های همیشه را
دنیا که جای شکوه و فکر و خــیال نیست !
قدری بیا پیشم (زلال عروضی قافیه دار)
قـدری بیــــا پیـشم
از من نترس ای خسته درویشم
دردی اگـــر داری برایـم لب به لب وا کن!
حرّاجی ِ اســرار اصلاً نیست در آیین و در کیـشم.
چنـدی درین حیـرتکده ناخـوانـده مهمانم
خون گشته از دنیـا دل ِ ریـشم
ای روی تو همچون مهر تا بان
ای قد تو همچو سرو بستان
خورشید برخ نقاب بپوشید
تا زلف تو شد برخ پریشان
آوخ که از آن دو نرگس مست
اکنون به رسید بر لبم جان
تر سم که زجور آن گل اندام
آواره شوم به کوهساران
از عشق تو دست بر ندارم
تا جان برسد مرا بجانان
بیدل همه شب زهجر آن ماه
خو نابه چکد زچشم گریان
|
آموختم |
||
|
من زاو اسرار جــــــــــــان آموختم رمزو رازاين جهان آمــــــــــــوختم عشق وشورو مستي را از پير بلخ آشكارا ونهان آمـــــــــــــــــــــوختم | ||
در قفس ساده ترین درد تماشا شدن است
پشت هر میله فقط حسرت دریا شدن است
هرکسی شوکت دنیای خودش می بیند
عشق دردی است که در حال معما شدن است
بال وقتی که شکسته است غزل یعنی هیچ
پرزدن حسرت یک ثانیه زیبا شدن است
آسمان خلوت یک عمر تصور در خویش
صد جهان معنی یک لحظه مجزا شدن است
روز و شب پشت سرت حس غریبی داری
فکرت آماده ی هر لحظه پریسا شدن است
درد در حال فروریختن رویا ها ست
مرگ آغوش ترین قصد مهیا شدن است
تو غزل های مرا روی دلت می ریزی
ظاهرن خصلت هر بغض شکوفا شدن است
باش تا ماه از این سمت بیاید بیرون
شاید این درد فقط پای تو امضا شده است
با جوهری از خشم،
زخم ،
تهوع،
خشونت،
بر کتیبه ی خاطرنشانی ها
نقش پرنده ای خواهم کشید!
فروردین 1390
ب.آ.آرام

می تراود از قلم ، نام تو
و هر بار زیباترین کلام را ،برایت غزل می خوانم
با تفکر عشق تو و بودنت
نور فواره میزند از قلم بی جانم
وآن زمان که دلاشوبه ی شب های ناامید
روحم را به سُمباده می بخشد
فقط نام تو
ما دل به مرام یار خوش داشتیم
کی زدل او اینچنین خبر می داشتیم
گفتند از چه سبب زدل می گویی و زجان
گفتیم از آن سبب که چنین ساخته اند جان
ما هر شب از فراغ یار می نالیم و یار
پنهان زدیده ی ما دلبسته است به نار
ما چشم به دلِ مهجور یار بگذاشتیم
کی گُمان بر جور یار می داشتیم
ما را گمان بر مهربانی و عشق او بود چه سود
در پرده لب بر لب سبزبینان گذاردست او
ای جام بنه به دیده ی پاتریس خواب خوب را
تا بربرد زیاد آنکه عذر گنه کرد و هست گنهکار
روز مادر بر تمامی مادران مبارک باد
خاکستری بر آینه نشسته
شنیدم ، مهمانی اجنه بود
نسیمی وزید و خروس بریان شده ی همسایه
در دروغ شنیده ام سر سیخ تخم گذاشت !
فالگیر سر کوچه خاک قبر پدرم را
چهار سو کرد
مشت به مشت
لا به لای خطوط به هم تابیده
من هنوز در حیرت قلم دوش مادرم
در امتداد خیابانهای دیروزم
در باور یک فاتحه بر قبر پدرم
آه پدر ،
رمال تاس تو را انداخت
به مربع مسی نیافتاد
شش خط سیاه بر پیشانیم
طلسم مُلسَم داودی نوشت
پدر مُرد و مادرم ستاره ی رمال شد
![]()
در طواف حرمت با دل و جان گردیدم
فارغ از خود شده بی نام و نشان گردیدم
تاج مجنونی تو زیور پیشانی من
لامکان بودی و من دور مکان گردیدم
قصر فردوس نه پاداش من بی خبر است
بهر دیدار تو من دل نگران گردیدم
بگذر از هر دو جهان و می گلگونم بخش
مست دیدار تو بودم که نهان گردیدم
همه مشتاقی من عطر نفس های تو بود
بهر آن رایحه من دور جهان گردیدم
از ازل معتکف نرگس چشمت بودم
بی امان بودم و اینجا به امان گردیدم
مکه لبریز گل عطر یاس شد
شکو فایی گل یاس.. اغاز شد
مکه از بوی خوش یاس سپید
1.
حالا
که قرار ست به هم نرسیم
بیا
بخندیم
حال زندگی را باید گرفت !
2.
مگر می شود
خاطرَت را به دستِ باد سپرد؟
نه
به هَرز می رود باد
باران گرفت و دلم خیس آب شد
در گیر عشق تو دیوانه می شوم
دریای شعرهای من اینجا سراب شد
با حس تو دل من عاشقانه شد
این عاشقی به پای نگاهت حساب شد
گشتم میان شهر که پنهان کنم تو را
حالم به دست نگاهت خراب شد
هر بار بی تو ازاین کوچه رد شدم
قلبم اسیر حقه ی این اضطراب شد
آتش درون سینه و این درد رفتنت
کاری کن ای رفیق که قلبم کباب شد
من آه می کشم تو خدایا نگاه کن
شعرم برای عاشقی ام بی حجاب شد
91/02/14
ایدل سخن از عشق مگو یار دل آزار
چون تیر درد سینه من با گل دیدار
مژگان بلندش که در آن نیست ترحم
صد جوشن من می شکند از پس دیوار
این دیده من از گل مینای آن عشق
در تاب تک وتیر کمند است گرفتار
ای دل منشین اشگ تهی گشت و دراز است
گیسوی شب ودوری آن صبح گهر بار
آن پیک سحر گاهی من کاش فرستد
سوز دل و آه به در خانه دلدار
دردیست در پس این سینه که گر چرخ
یک دم بکشد پاره کند پرده پرگار
طاقت ز چه جویم که زدل رفته صبوری
شاید که ببینم زرخش چشمه بیدار
آخر به که گویم که نشد محرم رازی
فاشش مکن ای سینه مفتون و وفا دار
عمریست دراین آتش دل شعله کشیدم
ایمان دلم رفت چو جا بر سر این کار
تعظیم ملائک نه بما بود بر این عشق
چون عشق کند مهر و مه و کوه نگون سار
یارب چه بگویم زدل عاشق بیدار
پروانه قلبم بکشد شمع به آزار
خواهم که در آئی شود اسوده خیالم
خون ریز بود دوری تو بر دل تب دار
بیدل مگو سر سخن چون که دگر نیست
جز عشق علی هرشب در این کنبد دوار
در گذشته های دور
نقش زندگی ،رنگ زندگی بود
مادر
طلب نمی کرد آرزویی
بنا می کرد ، آرزو
امشب برای مصطفی کامل سعادت میشود
دردانه یاسی آمده خوبی نهایت میشود
امشب تمام قدسیان گردند در بیت نبی
گویی که امشب نور حق رودر سرایت میشود
تبریک وعرض تهنیت احمد شده امشب پدر
صدیقه کبری مرضیه اسماء عصمت میشود
ذکیه آمد شاد باش این وحی از سوی خدا
دنیا چراغانی شده نیر هوایت میشود
دختر برایت آمده تا بشکند جهل عرب