غمش دائم مرا دیوانه کرده
مرا مست از می میخانه کرده
بیا ای قاصدک از او خبر ده
سکوت او مرا بیچاره کرده
کجا رفتی تو ای مه پیکر من
بیا ای سرو نیکو اختر من
شدم آواره ی دشت و بیابان
اگرچه فکر من درگیر او نیست
ولی شعرم بجز تصویر او نیست
دلم انگار در من شعر می ریخت
اگر عاشق شدم تقصیر او نیست
-------
پرستوها از اینجا کوچ کردند
به شهر مثنوی ها کوچ کردند
برای خاطر تنهایی ما
کمی آهسته اما کوچ کردند
-------
تو در من هی پرستو می نویسی
همیشه از لب او می نویسی
دلم آویشن کوهی بلند است
ولی تو شعرآهو می نویسی
--------
پرستو در دلم جای تو خالی
غزل شد مشکلم جای تو خالی
بیا این دفعه از شعرم گرفتند
حق آب و گلم جای تو خالی
--------
پرستو رفت تا من جا بمانم
شبی در حسرت لیلا بمانم
خودم می خواستم آئینه باشم
کمی با آسمان تنها بمانم
حدیث روی تو دیوانه ام کرد
غروب هجر تو ویرانه ام کرد
چنان بی تابم از هجر رخ تو
مرا این درد بی کاشانه ام کرد
بحال این دل شیدای خود دزدیده میگریم
که در این خانه تاریک و وحشت دیده میگریم
به هرجا همرهش تا ناکجا آباد خواهم رفت
سراپای وجودم از غمش غم دیده میگریم
ظلم
به جانم ظلم بی اندازه ای عشق
به شعرم رنگ و بویئ تازه ای عشق
ربودی این دل بی دست و پایم
تویئ تو شهر پر آوازه ای عشق
دریا