
سلام وداع من
امشب که می نگارم
دلتنگی های باران هزاران بار بیشتر از دیروز است
1
پاک کنی می طلبم
که نقشم از ذهنت پاک کند
تیزابی
تا اثر غزلهایم از کاغذ ها بزداید
آتشی
تا تمام دفتر های شعرم
در خرمنی از شعله هایش
بسوزاند
2
------------------------------------------------------------------------------------------------
اگر پرسی زمن که احوال تو چون است
دل امید وارمن زهجران تو خون است
درون سینه ام را خون گرفتته از فراغت
بیا بنگر که خون از دیده چو اشگ بیرون است
دل آزاری مکن با من ندارم طاقت محنت
بکن لطفی نما همت که وقت کشتن اسان است
غم و اندوه دل را از من بپرس عزیز دل
که هجران دوریت مثال کنج قارون است
به هر کجا پا گذارم صحبت از عشق توبیدل بود
این چه عشقی یست این که بالاتراز لیلی ومجنون
------------------------------------------------------------------------------------------------
می خواهم کمی نقاشی کنم بیا در تنهائی ام
بنشین وپای روی پایت بینداز دست روی
دستت بگذار سرت را کمی با لا بگیر لبخند..
آرام پلک نزن وسخن مگو..فقط بگذار نقاشی کنم
نه نه ..آرام جانم خودت بیا من نمی توانم
کار من نیست خودت بیابنشین کنار آینه وچشمانت
را بکش با تمام رنگ های زندگی تا دنیای عشق را
در چشمان جذاب تو ببینم چون من زنده ام به عشق
تو نفس میکشم بیاد تو فقط بگذار لحظه ای در چشمان
جذاب تو غرق شوم تا اگر مردم در دریای چشمان تو
باشد..فقط بخاطر تو
از دفتر فقط بخاطر تو
ای روی تو همچون مهر تا بان
ای قد تو همچو سرو بستان
خورشید برخ نقاب بپوشید
تا زلف تو شد برخ پریشان
آوخ که از آن دو نرگس مست
اکنون به رسید بر لبم جان
تر سم که زجور آن گل اندام
آواره شوم به کوهساران
از عشق تو دست بر ندارم
تا جان برسد مرا بجانان
بیدل همه شب زهجر آن ماه
خو نابه چکد زچشم گریان
تصور میکنم دنیا ،بدون تو پر از درده
تمام تیرگی در شب سیاهه سهم شب گرده
بهار،وقت گل و بلبل که جات خالی است میدونی؟
نگاهم پشت قاب پنجره داغونه یخ کرده
تودستام جای دستای تو را دیدم که کوچیده
تنم از درد بیچاره پر از آتیشه تب کرده
کنار کوچه دلواپسی تنها نگاه من
غباری میشود چشمم نمیبینم فقط گرده
تصور میکنم دنیا ، بدون تو پراز درده
91/2/21
ساعت بیست دقیقه مانده به شب
بیدل عمری گذشت بیخبر از خویش تنم
تاچه آمد زپس وپیش به این پاره تنم
با صدامید به شعرو غزل و بیت گذشت
چون گذشت عمر به امیدشکست این بدنم
با خیالم بگفتم به جهان صدها بیت
لیک امروز خودم صید هزاران غزلم
با صد افسوس بدین شعر ها نظر کردم نیک
سایه خوش بدیدم که شبیه غزلم
چشم شهلا روخ زیبا قدچون سرو شکست
پشت تابیده من گشت به شکل لگنم
موی افشان که به هر تار دلی را میبرد
برف پیری به گرفتش به رنگ کفنم
صورت من که بر گل یاسمنم می خندید
گرد پیری زده بس چین چو این پیراهنم
لب چون عنچه که عطر نفسم می پاشید
همچو مرداب فرورفته رخم به گندیده دهنم
من هم ای ره زنان غنچه باغی بودم
لیک امروز خشگیده همه سبزه دشت و دمنم
دلو دینم زهوسهای شما رفته به باد
رحمت آرید که من بیدل خونین جگرم
ای عزیزان به هوس کوس بزرگی نز نید
یادتان رفت که بودم ترانه سرای بیدلم
من بیدل گذشتم زتمنای هوسها اکنون
آتش حسرت آه است سزای این بدنم
آنها که سوز دلم هرگز ندیدند
بیهوده از دلم وفا بریدند
پیوند وفای منو جانان
نا دیده گرفتند وپریدند
در دام فکند ند شدند جمع
من دام فتاده خود رمید ند
مادر چه کنم که عاشقی را
خواند ند فسون بمن دمیدند
من بی گنه بی خبر زعالم
من رو سیه و آنها رو سپید ند
هر جا که ملا ل درد و غم بود
از بهر منو دلم خرید ند
چشمم ندید جمال جانان
کانجا که همه بر او مریدند
آنها که به غم شدند راضی
آخر به مراد خود رسیدند
با نوحه سرائی های بیدل
در پای دلم چها کشیدند از دفتر فقط بخاطر تو
درکلبه ام قدم بنه ای جان به فدای چشمت
تا جان و سر بریزم جانا به پای چشمت
دست از جهان بشستم در گوشه ای نشستم
مهر از همه گسستم ای مه برای چشمت
گوشه نسینی بیدل دانی که از چه باشد
از بس فتنه بارد از گوشه های چشمت
آواره در بیابان حسرت کشان دویدم
مجنون صفت پریشان دل دربلای چشمت
برمن خدنگ مژگان زد از کمان ابرو
تا کی توان کشیدن جورو جفای چشمت
با عا شقان نکردی جورو جفا به این حد
بیدل اگر بگرید روزی بجای چشمت