در فراموشی و نُسیان
واژه های هیچ ترانه ای
نیست در پندارم
کتاب و نی و کبوتر ِ دل
در نیستانِ خیال
بد گمانیم از پژواکِ صدای یار
دوستانِ مهربان و اساتید گرامی
دستِ مهر ِ شما را با افتخار می بوسم
مرا به سان شاگردی کوچک بپذیرید و نوشته های مرا به دیده ی منت نقد کنید تا بیآموزم
ورنه با این درود ها خرد می شوم
سپاس
......................................
دیگر برایِ واژه های ِ من
هیچ کس
تره خُرد نمی کند ؛
می دانی عزیز ؟
ساز ِ ناکوکِ من
گوش تُرا کَر نمی کند دیگر
خیال ات جمع عزیز!
دل که جایِ ساز نبود
ساز ِ من هم ، شکست!!!
1.
حالا
که قرار ست به هم نرسیم
بیا
بخندیم
حال زندگی را باید گرفت !
2.
مگر می شود
خاطرَت را به دستِ باد سپرد؟
نه
به هَرز می رود باد