سحر
که بدرقه می کرد
شب را
یک قاچ از ماه
برای سحری ات
کنار گذاشتم
.
.
رمضان را دوست دارم
روزه را
می رقصند بر مدار نگاهت
با دست های گشوده دو جهان موازی:
شیدایی موزونی که
تو را مرد و تو را زن
و تورا زن و تورا مرد...
می آفریند و باز می آفریند
و در هر چرخش
به تناوب پلک بر هم زدن هایت
در امتداد خواهش آتشین نخست
می رقصند این رقصندگان ابدی
تابیافرینند لحظه ی اوج عصیان را
آن دم مقدس در ابدیت
که در جذبه ی آن
دو جهان موازی و دو خط موازی
به هم می رسند!
باور های زمین
هفتاد کفن پوسانده اند!
دیگر
کره ی چشم هایم
جُز به "آه" خورشید!
به هیچ سیاره ای
اعتماد ندارند!...
*
من از تبار سکوتم!
سه گانه را گذارده ام
تا به هرچه سیاهی بزنم،
پلنگ واره آهم را...
زیرِ آوارِ تدبیر
چنین به بندِ "من"،
در پوستین زنده، مرده ام!
دلم لک زده، برای تکرارِ یک سلام،
در این درّه ی عمیق!
بگو!
بگو که برآید ماه
که هنوز در ژرفایم
آوای گرگ می پیچد
-این گله وار، آهوانِ نگاهم را-
به وسعتِ آسمان
پنجره را-گشوده-
نگاهبانی می کنم،
آن لحظه ی شگرفِ طلایی را
-که یکباره- پلک گشودی!
رفتگانت شاد!
مادرم می گفت:
"تو در سکوت
زاده شدی،
دوگانه را، به جای آور!
نه مگر بامگاه نزدیک است؟!"*
سه گانه:نماز مغرب
دوگانه:نماز صبح
*الیس الصّبح بقریب
تقدیر چنین بود
میان همه ِ بادهای سرد
که حجم روحم را صیقل می دهند
اتفاق عجیبی هستی
که خاطراتم را
ورق می زند به آسانی
هنوز هم
خورشید چشم تو
در مشرق خیالم ، پایان می دهد
تبعید فریادم را در حنجره
می ترسم
واژگان لال ، زبان باز کنند
که از قافله ِ رهگذرانی
ومن
بیهوده تقسیم کردم
خواب بودن هایم را
در نبودن های تو
می خواهم برگردم
سر خانه یِ اوّلم
جایی که "واو"ِ شعورم را ،
باد برد
و دست های مرتب
مرا میان من گم ...