من ليلي اين شهرم
مجنون نگاه تو
فرهاد مني
چشمم
هميشه به راه تو
در آينه اين ماه
تصوير تو را جويم
از چشم تو مي خوانم
باغمان از بخشش و
از "آه خورشید" گشته آباد!
چلچله، پروانه و قناری ها شاد!
"آفتاب" مانند شمع می سوزد و
هی می شود آب!
از طلوعش تا غریبی های سرد
از درد بی درمان خود هی میزند داد!...
تا منِ پروانه و تو ای قناری، با پرستو ها
همه باشیم آزاد!...
گرگ و میش با هم بنوشند سیر سیر آب!
مورچه ها بر دوشِان شاخه ی زیتون و
گلِ یاس!
شالیزار با سازِ امواج رقصد و
بی هراس و در امان از خشم هر داس!
آه روزگار خوش و
شامگاهان همه مهتاب!...
من ليلي اين شهرم
مجنون نگاه تو
فرهاد مني
چشمم
هميشه به راه تو
در آينه اين ماه
تصوير تو را جويم
از چشم تو مي خوانم
از روي تو مي گويم
با من تو دمي بنشين
من با تو سخن دارم
بگذار حجابم را
من پیش تو بردارم
اي دلبر رويايي
دل بسته به تو جان را
اي معني زيبايي
پر می دهم ایمان را
دستم به تمنايت
پيوند شده چندي
دل مي رود از دستم
"دختر همسایه (طنز) با تشکر ویژه از همراهی سهراب سپهری"
زن دمِ درگاه بود!
شعر نيست شايد هست نمي دانم اما بيشتر بيان رنجي است از عشق به او ..... وطن
زمين
زمين ِسرزمين من
زمين برگفته ام ز او
وجود و جسم و جان من
اگر به خاك و خون كشند مرا
به جان تهي كنند مرا
به آخرين سرشتنم
به آخرين نوشتنم
بدان
تو را قلم برم
تو را تو را
به مهر برم
بگويمش آهاي
اهالي ِ دروغ و درم
من آن درفش آهنم
من آن سپيد خرمنم
كه گشتم دوباره پا
زخاک پاک میهنم
هاي های منم منم
كوروشم كه رستم ام
نگه كن مرا
چگونه من تو را به خاك مي كشم
به آن خروج زجاي خود
چگونه ات بدار مي كشم
ببوس و سجده كن تمام سرزمين من
به نام آن پاينده باد
همان هميشه زنده باد
خليج آن هميشه فارس
همان ايران و مزداي پاك
تو را به خاك مي زنم
به پای خاک پر دُرش
تو را به نار می زنم
كنون تو اي جوانِ سرزمین من
بدان و اينچنين بدار
زمين و خاك و ميهنت
خروش و برزمین بزن
هرآنکه دست نابه پاک
و یا به دشمنی به او برد.
....
حوصله ی طناب ها
در اسارتِ لحظه های انتظار
پوسیده اند!
لباس ها ی رنگ باخته
در آغوش فاصله ها
نخ نما شده اند!!
و سنگینی ی پلک ها
بر نگاه ها تحمیل!
مژه ها
در هجوم باد های پاییزی
به خواب عریانِ زمستان
خزیده اند!؟
رودخانه آرام است
قایقی در آن است
کلبه ای چوبی در کنار آن
پلی روی رودخانه که میرسد به آن
بادها در لابه لای درختان می چرخد
برگها در لابه لای بادها می رقصد
آسمان ابری است
باران در راه است
صدای پرندگان می آید
صدای خوردن باد بر بال آنها می آید
آرام و تنها در آنجا نشسته ام
باد سردی صورتم را نوازش می کند
قطره قطره باران بر رودخانه می افتد
و آرامش آب را به هم میزند
چه طبیعت زیبای
چه بوی بارانی
چه نوازش خوشی