محورؤياي توگشتم اي عشق
دل به سوداي توبستم به مرور
شدم آن واله وديوانه ومست
كردم ازجاده عشق عبور
سال هادل به تمناي توبود
دل توكعبه ومن زائرتو
عاشق روي توبودم ودريغ
رفتم امروزمن ازخاطرتو
دستم آغشته گيسوي توبود
به تونزديك وزخوددورشدم
هرچه غم بودزدل پرزدورفت
آري ازعشق تومسرورشدم
رفتي ازديده وامازدلم
نقش چشمان توآويخته شد
گرچه هرلحظه زمن دورشدي
دل من شيفته وشيفته شد
دستم آغشته گيسوي توشد
به تونزديك وزخوددورشدم
شهدلبخندتوراديدم وباز
جرعه اي خوردم ومخمورشدم
من كبوترشدم وسنگ زدي
مثل دشمن توبه بالم يك شام
مطمئن باش ببيني يك شب
كفتري مرده به روي يك بام
دلم مثل ابرخزان گريه مي كرد
زاحساس پردردبي خويش بودن
كسي گريه ام راكمي هم نفهميد
واين است آغازدرويش بودن
صدايم به نجواي گنگي طنين زد
كه فريادازاين بي كسي زنده مردن
درونم صداي كسي بازپيچيد
خوشامست بودن به ميخانه مردن
به ميخانه رفتم بشويم غمم را
ازاين قلب بي كينه ومهرپرور
زدم شعله دل به احساس آنجا
كه تادل ببندم به اين كيمياگر
درآن دودهابرق جامي درخشيد
نفيرش نگاه دلم راچه هاكرد
نشستم زدم جام اول كه اوريخت
دلم بهرساقي هزاران دعاكرد
زدم جام هاتاسراغ دل آيد
همان اهرمن خنده هاي شبانه
زدم جام آخركه شايدنبينم
دگراين غم وگريه بي بهانه
درون خيابان كسي شعرمي خواند:
((فغان ازجدايي فغان ازجدايي))
دگرباره فريادزدمست وبي خود
كه اين نيست رسم وطريق خدايي
بنویس از شکوه مریمی ات
روی دریای خسته از طوفان
شرجی گرم عطر هر نفست
پخش کن توی صورت هیجان
راز چشمت بگو به موج تنت
که بپیچد به طعم شب بوها
عصر یک جمعه ای که دلگیر است
باد ، ساحل ، سکوت جاشوها
آسمان با عبور ناز نسیم
طعم موسای چشمتان می داد
تو نبودی خدایت اینجا بود
عشق آهسته سهمتان می داد
با تو هستم که می پری درمن
تا شکوه بلند پروازی
لب سرخت هنوز هم دارد
طعم فالوده های شیرازی
می خواهم از چشمانت امشب شـعر گویم
همچون مسافر , عـمـق ِ آن هـا را بـپـویـم
در بـیـن ِ اشـکـم دیـدمـت یـک لـحـظـه امــا
پنهان شدی وقتی که شُــسـتـم آب ِ رویم
بـازم بـرایـت گـریـه کـردم , تـا سـحـرگـاه
می دیـدمـت بـا قـلـب ِ پـر انـدوه , گـهـگـاه
اي آنكه درسراب دلم غوطه ورشدي
بركن دل ازاميدمن وكيمياي من
درمن تباه شدهمه شعرهاي ناب
ديگرسياه شدهمه روزهاي من
شرمنده ازتمام غزل هاي ناتمام
شرمنده ازهمه آري منم منم
درماوراءدروغ ورياوهيچ
برروح خويش ببين پيله مي تنم
اكنون بروكه توراشورزندگي ست
باديگران به خدامي توان رسيد
برگيردل توازمن وبرديگري ببند
باديگران بخوان توغزل هاي روسپيد
اشعارمن همگي روسياه شدند
ازاين مني كه لايق اين شعرهانبود
دردم يكي نبودودروغم هزارها
وهم ودروغ بودكه اين شعرهاسرود
محورؤياي توگشتم اي عشق
دل به سوداي توبستم به مرور
شدم آن واله وديوانه ومست
كردم ازجاده عشق عبور
سال هادل به تمناي توبود
دل توكعبه ومن زائرتو
عاشق روي توبودم ودريغ
رفتم امروزمن ازخاطرتو
دستم آغشته گيسوي توبود
به تونزديك وزخوددورشدم
هرچه غم بودزدل پرزدورفت
آري ازعشق تومسرورشدم
رفتي ازديده وامازدلم
نقش چشمان توآويخته شد
گرچه هرلحظه زمن دورشدي
دل من شيفته وشيفته شد
دستم آغشته گيسوي توشد
به تونزديك وزخوددورشدم
شهدلبخندتوراديدم وباز
جرعه اي خوردم ومخمورشدم
دلم مثل ابرخزان گريه مي كرد
زاحساس پردردبي خويش بودن
كسي گريه ام راكمي هم نفهميد
واين است آغازدرويش بودن
صدايم به نجواي گنگي طنين زد
كه فريادازاين بي كسي زنده مردن
درونم صداي كسي بازپيچيد
خوشامست بودن به ميخانه مردن
به ميخانه رفتم بشويم غمم را
ازاين قلب بي كينه ومهرپرور
زدم شعله دل به احساس آنجا
كه تادل ببندم به اين كيمياگر
گل مهتاب چون نقشی دل انگیز*
شکفته در میان مخمل شب
طنین می افکند آوای جوبار
در اعماق سیاه جنگل شب
گهی از گوشه ی یک قصر ویران
به گوش آید نوای جغد پیری
گهی از اسمان پر ستاره
شهابی بگذرد مانند تیری
جهانی در حریر پرده ی خواب
رهاکردند تن از رنج ایام
منم این روح سر گردان بیتاب
که نگذارد مرا آسوده آلام
شبی بود و من و مهتاب روئی
به نور سیم گون مه نشسته
به هم پیوسته جان عاشق ما
و از هر قید دامن گیر رسته
نوای جویبارم پند می داد
اینجا که دلم بی خودی گرفته است
سالها می روند و قطار من نرفته است
انگار هنوز هم با تمام بازی ها
سرخی لبهای تو هم که خسته است
............................
ای ناخدای همیشه گرفتار در طوفان
با این خدای ما و ما و تو در پایان
یکروز هم نمانده از تمام عمر یا نه
دستی که بسته است در همیشه ی باران
..........................................
تصمیم به کفر گرفته ام و نمی شود
تصمیم گرفته ام تو بگو که ن ِ می شود
طناب، تیره دار و حلقوم بی گناه
یک لحظه فکر کن که نَ می شود