ویرانه دل
چویادت آمد وبنشست دریاد
چراغ عقل من افتاددرباد
مرا گویند که تو سردرهوایی
زاین سردرهوایی باشدم شاد
اگراین خانه را ویرانه دیدی
چه باکم که مراهستی توبنیاد
مرا دیوانه می پنداری ولیلکن
توعاقل دیده ای ازآدمیزاد
ذخیره کرده ام تاب وتوانم
کشم عقل ذلیلم ،همچو جلاد
به مستی می زنم دل را به آتش
کنم ویرانه دل را ،بازآباد