مرا شرحی ز مطلب هست و ذوقی نیست عنوان را
امان از جوشش آنجا که مجالی نیست طغیان را
نعیم آن است کز ثروت توان بهره اش باشد
نه خرما بر نخیل آید به بر ، کوتاه دستان را
چنان از ما گریزان شد غزال چشم آن دلبر
که دل شیر ار بُود گردی نبیند زان گریزان را
سر عاشق کجا آرام یابد بر گریبانی
که چون سر باشد عاشق را نمی یابد گریبان را
ببیند بر چمن پارا چو مجنون ،نیست جز رویا
که پای بی کسی زیبد فقط خار بیابان را
صدای ناله ام اینجا غزل وش در تو می پیچد
چه گوید آنکه نی باشد ، بجز شرح نیستان را
گواهی خون دل باید حدیث هر پشیمانی
که گوید خون سهرابی ، ندامتهای دستان را
به ناز قطره ی اشکی بشوی اینجا دل خود را
که گه آبی کند سرسبز یک دشت و بیابان را
رضا دل سنگی دنیا به هشیاری ز خود برکن
که گاهی سنگ می بندد مسیر آب و جریان را