دلم گرفته ز ایام و چهره ام پوشید
از این غبارِ ملامت که بر سرم پاشید
در آمد این جگر از کام و دیده پر خون شد
از این شرنگ شقاوت که جان من نوشید
نبرده لذتِ دوران هرآنکه عاشق شد
فسرده هرکه در این ره به کارِ دل کوشید
خوش آنکه بی خبر آمد که بی خبر گذرد
بدا به حالِ هر آن کس که ماجرا پرسید
حکایتِ من و این دل حدیثِ اعرابیست
دوید در پی کعبه ،به کوفه هم نرسید
شرابِ خمره ی رندان شرابِ مرد افکن
نبرده ره به سلامت هرآنکه باده چشید
نبرده ره به سلامت ،هر انکه باده چشید
نبرده ره ... ...