1
رسیده ام.!
طعم شیرینم
اشتهای خاک را
باز کرده،
بشکافید
فرق زمین را
می خواهم
غذای خاک شوم
2
فریا دی
از اعماق ِ سیاه چاله ی
ذهنم
می کشدم به درون ِخویش
می بلعد مرا،
سیاهی تردید...
تا درونم
از تیرگی ها
لبریز کند...
3
پیری هر روز
با عصا یش بر
سنگفرش سیاه ِ
پیاده رویی
ختم شده به کوچه ای
بن بست؛
می کوبد و پیش می رود
تا چه روزی
نوبت ختمَش،
به کوچه ی بن بستِ
گور شود...
4
خسته ام؛
از خاموشی و سکوت،
فریا دی پر از خشم
به بلندای
تمام دوران ِسکوتم
می خواهم...
تا شعله های خشمم
بسوزاند
این قلعه ی تاریک را
زیبا آصفی(آمـــــین)29/دی/90 تا 5/بهمن/90 مشهد