سلام وعرض ادب
برآن شدم تابه جای نظرگذاردن و تعریف وتمجید
چندسروده اخیررا ویرایشی هرچند کوتاه نمایم ودرجاهایی که بایدتوضیح داده شود-توضیح دهم.
امیدوارم که دوستان شاعربا کوتاه بودن نقد حقیر قبول بفرمایند.
واگراینگونه نقدها مورد قبول دوستان واقع گردید همین منوال راادامه خواهم داد.
پیشاپیش عذرخواهی میکنم.
هرآنچه راکه مکتوب میدارم
مختارهستیدکه بپذیریدویا رد نمائید.
بنده حقیردوست ندارم باقلم /نقد/تعریف نمایم.
حقیقت وآموزش ،جوهرقلم حقیراست.
می روم برای مرگ...
هادی قنبرزاده
سلام شاعرعزیز
سروده کوتاه شما ازنظرساختاری مشکلی ندارد-اما-هیچ موجودزنده ای هیچگاه دوست نداردکه ازمرگ کسی خشنودشود.
میتوانی همان مضمون رابه گونه ای دیگرطرح نمایی...
ویرایش شده:
خواهم رفت
سوی مرگ
جامه ات کجاست؟
درصندوق...؟!
گه گاهی زودهم ؛
دیرمیشود!...
وشعرشما:
می روم برای مرگ
راستی!
لباس سیاه ات کجاست؟
صندوق بوی ِ کپک می دهد
زودباش
دیر می شود !
موفق باشی.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در پرانتز
آرتمیس ارژنگ
سلام ودرودبانوی شاعر
هم ساختار
تصویرپردازی
چیدمان شعر
وهرآنچه راکه یک شعرخوب وقوی ایجاب میکندرابه برداردو
همه عالیست.
تنها موضوعی که مرا رنج میدهد:
واژه ی پرانتزوبنداول هست!
دقت نمائید -وقتیکه واژه پرانتزرا میخوانیم ناخداگاه برین امرتائیدمیکنیم که موضوع درمابین پرانتزبسته خواهدبود!)
پیشنهادمیکنم که /شاید/را حذف بفرمائیدو درانتهای /جدائی اند/یک علامت سئوال وتعجب ؟!بگذارید.)
ویرایش شده:
(پرانتزها
پیامبران نامرسل جدائی اند؟!)
بر انگیخته در شبه جزیره ی انزوا؟!
وقتی شعر بافتن عادت می شود
و آیات حسرت تکراری
شاید تنهائی پرانتزها
در میان جمع واژگان
مقدس ترین سوره ی
کتاب اوهام است
شاید تنهائی آنها
آئینه تمام نمای
آن تنها نطفه ی موجود در بطن آدمیست
که هرگز زایشی در پی نخواهدداشت
ونه هیچ
رستاخیزی در فرا رو...
تنها پرانتزها هستند
که جاودانه می مانند
با پوزخندی مقدس
و شعری ابدی
که امتداد تنهائی است....
همین و بس!
موفق باشی
وشعرشما:
شاید پرانتزها
پیامبران نامرسل جدائی اند
بر انگیخته در شبه جزیره ی انزوا
وقتی شعر بافتن عادت می شود
و آیات حسرت تکراری
شاید تنهائی پرانتزها
در میان جمع واژگان
مقدس ترین سوره ی
کتاب اوهام است
شاید تنهائی آنها
آئینه تمام نمای
آن تنها نطفه ی موجود در بطن آدمی
که هرگز زایشی در پی ندارد
ونه هیچ رستاخیزی در فرا رو...
تنها پرانتزها هستند
که جاودانه می مانند
با پوزخندی مقدس
و شعری ابدی
که امتداد تنهائی است....
همین و بس!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پــــــَــــــــــر
زیبا آصفی(آمـــــ...
سلام ودرودبانوی شاعر
شعرشما عاشقانه هست
وعاشقانه راوقتیکه میخوانیم یعنی اینکه بلوغ یافته ایم.چون مخاطب شعرشمانیزدربلوغند!
واهمه دارم یعنی اینکه می ترسم –ازبازی کودکانه ی /کلاغ پر!/نکته همین جاست!-که کلاغ پرناخودآگاه
ذهن رابه دوران بچگی سوق میدهد-درصورتیکه همکنون عاشق بلوغ یافته است وکلماتی رابه میان میراند:آن زمان...وادامه...
میتوانیدباتغییر چندواژه ویاکلمه شعررا پربارتروچشم گیرترنمائید.
واهمه دارم
از بازی کودکا نه ی زمان
دراین زمان
که بسوی تو اشاره میکنم
وتو ،
بی هیچ اعتراض و دلهره ای
با صدای آرام و غمینت بگوئی
پــــــــَــــر....
موفق باشی.
وشعرشما:
واهمه دارم از بازی کودکا نهء
کلاغ پر
آن زمان که
بسوی تو اشاره کنم
و تو ،
بی هیچ اعتراض و دلهره ای
با صدای آرام و غمین بگوئی
پــــــــَــــر....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مسافر
مصطفي احمدي
سلام شاعرعزیز:
سروده کوتاهت راخواندم واین مضمون دستگیرم شد:
شوکت=جاه وجلال.بزرگواری
شش دانگ=تمام چیزی
تنها=تنها
حال مسئله اینجاست که زبان شعرخواسته است چه مضوعی رامطرح نماید!
میگوید من تمام دارائی ام وبزرگواری ام راتماما فروختم وحتی غرورم رابه زیرپانهادم تا تمام شش دانگ ِ /ترمینال!/ رابخرم-اما نمی دانستم که تنهاخواهم ماند.
واژه ترمینال را اگرفرض برین بدانیم که قلب اوست!که هست-صحیح است-اما- به جای ترمینال چراازهمان واژه /قلبت/استفاده نمیکنی؟؟؟؟!تا مخاطب راگمراه ننمائی!!.
ویرایش شده:
شوكتم را فروختم
تاشش دانگ قلبت راخریدم
آخ ازین تنهایی...
موفق باشی.
وشعرشما:
شوكتم را فروختم
شش دانگ ترمينال خريدم
تنهاست در تنهاييم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بی مقصدهام
زهره براتی شطحیات
سلام ودرودبانوی شاعر
رسیدن به خیر.
خرسندم که سروده ای ازقلمت میخوانم.
عالی وپخته است-دست مریزاد.
وشعرشما:
غروب می کنم آخر
بر طلوعی نچندان پرفروغ
و آنگاه
نیمه کاره می ماند
پرواز کبوتری بر بوم لاجوردی..
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کرشمه و سگ کشی
آرمان صورتگر
سلام شاعرعزیز:
خوش آمدید...
سروده ات راخواندم.
بسیارعالی وپخته است.
ویرایش شده:
حسی مخلوط
که حتی سگ میکُشد، دیازپام چشمانت!
-خلاصه ی لعنت دیواری بود-
- بلند!-
که نگاه های دزدانه ات را برایم فلسفه می کرد.
اینبار
به اندازه رجز خوانی ِگرگی ؛
در ماه ِگمگشتگی ات
در طولانی ترین زوزه تکرار می شود بر ذهنم.
موفق باشی.
وشعرشما:
حسی مخلوط,
در سگ کشی دیازپام چشمانت!
خلاصه لعنت دیواری بود, بلند!
که نگاه های دزدکی ات را برایم فلسفه می کرد.
اینبار
به اندازه رجز خوانی
دعای گرگی در ماه,
گمگشتگی ات
در طولانی ترین زوزه تکرار می شود بر ذهنم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ازبازدیدشما سپاسگزارم.